Wednesday, March 18, 2015

نقد کتاب "منگی"

کتاب منگی نوشته نویسنده ی فرانسوی ژوئل اگلوف است. اگلوف که نویسنده ی جوان و معاصر محسوب می شود در زمینه ی هنر تحصیلات کرده و بعد به فیلمنامه نویسی پرداخت. 

داستان از زبان یک مرد بیان می شود که قسمتی کوتاه از زندگی خودش را در شرایط اجتماعی بسیار خاص و عجیب روایت می کند. داستان با توصیف محل زندگیش با لحنی طنز آمیز شروع می شود.

"وقتی باد از غرب می آد، بیشتر بوی تخم مرغ گندیده می ده. از شرق که می وزه، مثل بوی گوگرده که گلمونون رو می زنه، وقتی از شمال می آد دودهای سیاه یه راست می آن رو سرمون، و وقتی باد جنوب بلند میشه که کم برامون پیش می آد، خوشبختانه، واقعا بوی گه می ده، هیچ جور دیگه نمی شه گفت. 
ما، وسط همه ی اینا، خیلی وقته که دیگه به شون محل نمی گذاریم. آدم دست آخر عادت می کنه. آدم به همه چی عادت می کنه."

او فردی است که در این شرایط به سختی های زندگی عادت کرده است و در خانه ای که به قول او بعد سقوط دریچه ی هواپیما بر روی سقف اتاقش می تواند شب ها ستاره ها را ببیند زندگی می کند. هر روز برای رسیدن به محل کارش ساعت ها را باید با دوچرخه از محله های پایین شهر عبور کند و از جاده ی خراب و شخم زده ی انتهای مسیر به محل کشتارگاه برسد. او محل کارش را اینجوری توصیف می کند. " به هر حال دلم واسه ی کشتارگاه تنگ نمی شه. حتم دارم"." دلم نمی خواد از روی کاری که انجام می دهم دربارم قضاوت بشه. تازه، راستش، دیگه خودم هم درست نمی ندونم دارم چیکار می کنم. خیلی وقته دارم این کارو چشم بسته انجام میدم. هرچی باشه، من که تا حالا آزارم به مگس هم نرسیده، همیشه اونارا خیلی آروم تا دمه پنجره همراهی کرده ام  حتی یه دونشون رو هم له نکردم، نمیشه گفت تو رویای همچین کاری بودم. ولی آدم که نمی تونه همیشه انتخاب کنه. به هرحال، باید از یه راهی شکم رو سیر کرد. "
کار او زبح حیوانات است که البته نوع  کارش بسته به خواست کارفرمایش که او را "زرزن" معرفی می کند تفاوت می کند. کار در کشتارگاه بسیار سخت و خشن است و لحظه شماری آنها برای خارج شدن و استراحت کردن باعث شده همکاری پیدا کند که با او در موقع استراحت حرف بزند و به قولش تنها دلیلی که می تونه کار در کشتارگاه را تحمل کند وجود همان چند لحظه است. ولی این شرایط زندگی برایش سخت شده است و در یکی از فصل های کتاب سعی می کند این موضوع را با همکارش بورچ در میان بگذارد ولی بورچ او را دیوانه خطاب می کند. 

توصیف این چنین شرایط زندگی خواننده را ساعت ها به فکر می برد و به او می فهماند شرایط زندگی این چنین سخت و غیر قابل تحملی وجود دارد که تنها تفاوت افرادی مثل ما که خواننده ی این داستان هستیم و اشخاصی که در این شخص در دنیای واقعی ما زندگی می کنند تنها یک اتفاق است. 

نکته ی قابل توجه در این داستان تحمل شرایط است، و پاراگرافی که نویسنده داستان را با آن تمام می کند. ژوئل در پاراگراف آخر داستان می نویسد: "صبح شبیه چیزی که از صبح می فهمی نیست. اگه عادت نداشته باشی، حتی شاید ملتفتش نشی.فرقش با شب خیلی ظریفه، باید چشمت عادت کنه. فقط یه هوا روشن تره. حتی خروس های چیر هم دیگه اونا رو از هم تشخیص نمی دن. هوای گند یه شب قطبی رو تصور کنید. روزهای قشنگ ما شبیه همونه! " 

کارکتر داستان در تمام طول داستان سعی در خارج شدن از شرایط زندگی رو داره که تمام اطرافیانش به آن عادت کردن و خارج شدن از این شرایط را یک دیوانگی می دانند ولی او در میان این مسیر مانده است و در پایان داستان نیز ازین مسیر خارج نمی شود و همچنان به همان منوال که من آن را زندگی «سگی» می نامم زندگی خودش رو ادامه می دهم. قدرت تغییر مسیر زندگی بزرگترین قدرتی است که هر آدمی می تونه اونو داشته باشه. قدرتی که می شه با اون مسیر زندگی رو عوض کرد و به سمت دیگری برد. این تغییر مسیر به منزله کنار گذاشتن تمام گذشته و خاطرات خوبی است که در شرایط سخت زندگی با دوستان و اطرافیانمون ساختیم که هر شرایطی را با آن خاطرات دل نشین کنیم. ولی دل کندن از همین زمان و سرمایه ای که برای آسان کردن شرایط زندگی ساخته ایم همان دستبند ها و پابندهایی هستند که ما را در همان شرایط نگه می دارن. بعضی وقتها این فکری که باید بعضی زندگی رو به کام خودمون تلخ کنیم تا جرأت تغییر دادن مسیر رو داشته باشیم اونقدر بزرگ می شه که تمام لحظاتم رو تحت تاثیر قرار می ده و باعث می شه زندگی رو اونقدر جدی و سخت بگیرم که از هیچ زیبایی هرچند زیادی هم لذت کافی نبرم. 

شاید زیباترین فصل کتاب رو می شه قسمتی معرفی کرد که نویسنده کارکتر اصلی داستان رو در گیرو دار یک رابطه عاشقانه با دختری که بچه های مهدکودک رو برای آشنایی با کشتارگاه به اونجا می برد میشه و داستان عاشقی خودش رو با اون در ذهنش ادامه می ده. قشنگترین قست این فصل نیز به درگیری کارکتر  از طرفی با نفس خودش برای جلو رفتن و بیان احساسش به دختر و ترس از رفتن آبرو پیش روی همکاراش و از طرف دیگه داستان عاشقانه اش با دختر در ذهن خودش مربوط میشه. ترس ازینکه این فکر و داستان عاشقانه ی زیبا و بدون دردی که در ذهن خود ساخته با گفتنش خراب شه و رابطه ای شروع بشه که هیچ وقت آخرش به خوبیه داستانی که در ذهنش ساخته نشه. وفتی شروع به ساختن این داستان در ذهنش می کنه دنیا با تمام داستان های کثافتش و تمام سختی هایی که از اول داستان سعی در فرار کردن ازونا داشته براش معمولی و حتی دوس داشتنی میشه و حتی محل کاری که تنها دلیل رفتنش ساعت استراحت و چندرغاز پولی که در میآره بوده و حالا با ذوق و شوق فراوان به محل اونجا میره و این رفتن رو دوس داره، زندگی براش دوس داشتنی میشه و هیچ مشکلی رو سخت نمی بینه و به طور کل چیزی رو مشکل نمیبینه. این زیبایی ساختنی که با عشق شروع میشه و بر اساس نظرات روانشناسان همین حوزه معمولا بیش از 2 سال طول نمی کشه منشا و اساس بیشتر داستان ها وفیلم های عاشقانه می شه و با دیدن این فیلم ها و الگو قرار دادن چند سوای از زندگی کارکترهای داستان، که معمولا با جزئیات زیادی هم بیان می شه، تنها حسی که با مقایسه این داستان ها با زندگی خودمون پیدا می کنیم حس حسرت به زندگی قهرمان داستان است. قافل ازینکه همه ی ما چنین شرایطی را  تجربه کرده ایم و همه ی ما در گوشه ای از زندگی عاشق شده ایم، و در همون گوشه داستان های زیادی با زندگی و معشوقه ی خود ساخته ایم و تنها تفاوت ما با شخص اول داستانمان این است که کسی نبوده که این زیبایی رو به تصویر بکشه. 

اما شرایطی رو می خوام بیان کنم که ما معمولا بهش توجه نمی کنیم. خب بیایم با هم فرض کنیم ما عاشق شده ایم و حالمون خوب است و این مشکلات رو نمی بینیم، یا اونقدر حالمون بد است و اتفاق هایی افتاده که طاقت زندگی رو از ما گرفته است و همه ی سیاهی زندگی را می بینیم، یا هیچ اتفاقی برای ما تفاوتی در برداشت از زندگی ایجاد نمی کند، در تمام این حالت ها هیچ تفاوتی در اتفاق های دنیای اطرافمون ایجاد نشده و این برداشت ها حاصل دنیای درونی ماست که در ذهن ما اتفاق می افتد. درست مثل زمانی که یک عکس را می سازیم و با گذاشتن فیلتر هایی از رنگ های مختلف برداشت های خودمون رو از دنیای اطراف عوض می کنیم. و در شرایط مختلف اگه بتونیم واکنش های درونی ذهنمون رو تغییر بدیم می تونیم دنیای بیرونمون رو هم تغییر بدیم. 

چیزی که بیشتر از همه در این داستان ذهن منو درگیر خودش کرد، توصیف شرایط زندگی اشخاصی بود که ما اون آدما را متعلق به همین داستان ها و فیلم های مفهومی می دونیم و جز حسرت و ناراحتی براشون چیزی نداریم. و نمونه همین آدم ها خودم هستم که دارم اینارو می نویسم. ولی چیزی که من یاد گرفتم این بود که بعد از یه مدت دیگه این حسرت و ناراحتی رو هم براشون نداشتم و سعی می کردم باهاشون مثل یه آدم موفق شوخی کنم و سر به سرشون بذارم، هر چند که دید بقیه تمسخر می آمد.

 کتاب منگی کتابی است که برای هر آدمی در هر سنی و در هی جامعه ای توصیه می شه تا تجربه ی زندگی با آدم هایی که از نظر ما جایگاهی در داستان ها دارن داشته باشند.

Thursday, February 26, 2015

اولین قسمت از سری آموزش افتر ایفکت
لایک و فالو رو فراموش نکنید

Friday, November 7, 2014

90 days left

There are only 90 days left to my second big exam of my life. The first one was 4 years ago and I succeeded and know it's going to be the second one that I have to pass it. It's about 3 months that I've started studying and now I reach to the half way!
There're so many friends of mine that are helping me through but I'm kind of nervous about the result!
I want to study at the best university in Iran and this is the problem, But I hopefully know how to do it !
I'm trying to write down my diary. It helps me a lot!

Tuesday, November 4, 2014

خیلی وقته

خیلی وقت شده که اینجا پست نذاشتم.
خیلی اتفاق ها واسم افتاده این مدت که نمی دونم اصن باید در موردشون بنویسم یا اصن دیگه بهشون فکر نکنم!!
کلن هیچ وقت حرفایی که زدمو نوشتمو نخوندم دوباره، ولی دلم می خواد خودمو خالی کنم. هیچ راهی هم ندارم جز اینکه بنویسم.
امیدوارم

Saturday, February 22, 2014

حوصله هیچکدومو ندارم

لعنت به دنیا
هیچ وقت ترکیب تفریح و خاطره رو باهم نفهمیدم.
زندگی مثه یه سر گیجه تو یه ظرف گرد روی یه چرخ گردون، رویا، خاطره، گذشته، آروزو رو چنان بهم مالیده که از بین پنج حسی که گیره ی دستگیره گذشته به لباس آینده خلوت فرداتو پره برگ زرد دیروز کرده؛ هیچ کدوم نمی تونه فرقشو بگه.
سطح سترونین ناقل های عصبیم اومده پایین. خیلی پایین...
دلت آروم آروم می زنه. یه جورایی استرس داری. دستات یکم عرق سرد کرده. چشات بالای دیوارو دنبال می کنه. گوشیت تو دستت، دائم هماهنگیارو چک می کنی. منتظری تا روزش برسه. به همه چی فکر میکنی. واسه هر ثانیه برنامه می ریزی. خوشحالی. انگار قراره زندگیت از مسیرش عوض شه یا همه چی تموم شه یا شایدم شروع شه، نمیدونم. فقط می دونم که انگار داری می ری بالای یه تپه تا بپری پایین. خیلی طول می کشه تا برسی بالا ولی پریدن. فقط چند ثانیه...
نمیدونم الان کجای این تپه ی لعنتیم. پریدم یا بالا میرم. دارم به پریدن فکر می کنم یا صحنه ی پریدن تو ذهنمه یا شاید اصن تو خواب دیدم. شاید دوست دارم اینجوری بپرم. شاید فقط زندگیم داره توی یه خواب جلو میره. تو حالت مصرف یه دارو خواب آور. تو یه حال مسخره.
مرگم میاد. مــــرگ...
خواب دیدم. تموم شد.فقط چند ثانیه شد.
نشستم این پشتو دارم دونه دونه حسامو روی میز می چینم تا دوباره بسازمش.
 گوش می دم
 به یه سری پیچ های بالا پایین و چندتا ریتمی از خاطرات یه سری آدم که اونقدر گوش دادیم بهشون که بتونیم باهاشون یاد خاطرات خودمون بیوفتیم.
بو می کنم. بوی چی؟!
هــِه!! بوی مکافات چَپِ روبه روت، توی باد.
می بینم.
 آبی روز بالا سر، گردیه چهارده روزه تو شب. یه جفت رقص مسخره زیره بازو بسته شدن خیسی بعد زل زدن تو نور چراغ. رد جرو بحثو بی خوابی روی بازو. می بینم لمس کردن کمتر از یه جین هم بازی همون مکافات مزخرف حلقه حلقت رو.
می بینمو بو می کنمو می سوزونم چشامو با نخ آخری.
میچشم طعمیرو که باید می چشیدم. درست جایی که نباید می چشیدم. هموم موقع که فقط از شش تا حس همینش کم بود. همه چی بود. همه چی بود. نه اصن. نمی دونم شاید اونیکه باید می بود نبود.
اصن به درک که بودو این نبود...

نه دیگه. دیگه از خیره این یکی مونده به آخریو آخری بدجور بگذر. بذار تو حال خودم باهم دیگه بسازم اون فقط چند ثانیمو...
نمی خوام بنویسم. نمی خوام کسی بدونه چه مرگمه.

حوصله هیچکدومو ندارم.