کتاب منگی نوشته نویسنده ی فرانسوی ژوئل اگلوف است. اگلوف که نویسنده ی جوان و معاصر محسوب می شود در زمینه ی هنر تحصیلات کرده و بعد به فیلمنامه نویسی پرداخت.
داستان از زبان یک مرد بیان می شود که قسمتی کوتاه از زندگی خودش را در شرایط اجتماعی بسیار خاص و عجیب روایت می کند. داستان با توصیف محل زندگیش با لحنی طنز آمیز شروع می شود.
"وقتی باد از غرب می آد، بیشتر بوی تخم مرغ گندیده می ده. از شرق که می وزه، مثل بوی گوگرده که گلمونون رو می زنه، وقتی از شمال می آد دودهای سیاه یه راست می آن رو سرمون، و وقتی باد جنوب بلند میشه که کم برامون پیش می آد، خوشبختانه، واقعا بوی گه می ده، هیچ جور دیگه نمی شه گفت.
ما، وسط همه ی اینا، خیلی وقته که دیگه به شون محل نمی گذاریم. آدم دست آخر عادت می کنه. آدم به همه چی عادت می کنه."
او فردی است که در این شرایط به سختی های زندگی عادت کرده است و در خانه ای که به قول او بعد سقوط دریچه ی هواپیما بر روی سقف اتاقش می تواند شب ها ستاره ها را ببیند زندگی می کند. هر روز برای رسیدن به محل کارش ساعت ها را باید با دوچرخه از محله های پایین شهر عبور کند و از جاده ی خراب و شخم زده ی انتهای مسیر به محل کشتارگاه برسد. او محل کارش را اینجوری توصیف می کند. " به هر حال دلم واسه ی کشتارگاه تنگ نمی شه. حتم دارم"." دلم نمی خواد از روی کاری که انجام می دهم دربارم قضاوت بشه. تازه، راستش، دیگه خودم هم درست نمی ندونم دارم چیکار می کنم. خیلی وقته دارم این کارو چشم بسته انجام میدم. هرچی باشه، من که تا حالا آزارم به مگس هم نرسیده، همیشه اونارا خیلی آروم تا دمه پنجره همراهی کرده ام حتی یه دونشون رو هم له نکردم، نمیشه گفت تو رویای همچین کاری بودم. ولی آدم که نمی تونه همیشه انتخاب کنه. به هرحال، باید از یه راهی شکم رو سیر کرد. "
کار او زبح حیوانات است که البته نوع کارش بسته به خواست کارفرمایش که او را "زرزن" معرفی می کند تفاوت می کند. کار در کشتارگاه بسیار سخت و خشن است و لحظه شماری آنها برای خارج شدن و استراحت کردن باعث شده همکاری پیدا کند که با او در موقع استراحت حرف بزند و به قولش تنها دلیلی که می تونه کار در کشتارگاه را تحمل کند وجود همان چند لحظه است. ولی این شرایط زندگی برایش سخت شده است و در یکی از فصل های کتاب سعی می کند این موضوع را با همکارش بورچ در میان بگذارد ولی بورچ او را دیوانه خطاب می کند.
توصیف این چنین شرایط زندگی خواننده را ساعت ها به فکر می برد و به او می فهماند شرایط زندگی این چنین سخت و غیر قابل تحملی وجود دارد که تنها تفاوت افرادی مثل ما که خواننده ی این داستان هستیم و اشخاصی که در این شخص در دنیای واقعی ما زندگی می کنند تنها یک اتفاق است.
نکته ی قابل توجه در این داستان تحمل شرایط است، و پاراگرافی که نویسنده داستان را با آن تمام می کند. ژوئل در پاراگراف آخر داستان می نویسد: "صبح شبیه چیزی که از صبح می فهمی نیست. اگه عادت نداشته باشی، حتی شاید ملتفتش نشی.فرقش با شب خیلی ظریفه، باید چشمت عادت کنه. فقط یه هوا روشن تره. حتی خروس های چیر هم دیگه اونا رو از هم تشخیص نمی دن. هوای گند یه شب قطبی رو تصور کنید. روزهای قشنگ ما شبیه همونه! "
کارکتر داستان در تمام طول داستان سعی در خارج شدن از شرایط زندگی رو داره که تمام اطرافیانش به آن عادت کردن و خارج شدن از این شرایط را یک دیوانگی می دانند ولی او در میان این مسیر مانده است و در پایان داستان نیز ازین مسیر خارج نمی شود و همچنان به همان منوال که من آن را زندگی «سگی» می نامم زندگی خودش رو ادامه می دهم. قدرت تغییر مسیر زندگی بزرگترین قدرتی است که هر آدمی می تونه اونو داشته باشه. قدرتی که می شه با اون مسیر زندگی رو عوض کرد و به سمت دیگری برد. این تغییر مسیر به منزله کنار گذاشتن تمام گذشته و خاطرات خوبی است که در شرایط سخت زندگی با دوستان و اطرافیانمون ساختیم که هر شرایطی را با آن خاطرات دل نشین کنیم. ولی دل کندن از همین زمان و سرمایه ای که برای آسان کردن شرایط زندگی ساخته ایم همان دستبند ها و پابندهایی هستند که ما را در همان شرایط نگه می دارن. بعضی وقتها این فکری که باید بعضی زندگی رو به کام خودمون تلخ کنیم تا جرأت تغییر دادن مسیر رو داشته باشیم اونقدر بزرگ می شه که تمام لحظاتم رو تحت تاثیر قرار می ده و باعث می شه زندگی رو اونقدر جدی و سخت بگیرم که از هیچ زیبایی هرچند زیادی هم لذت کافی نبرم.
شاید زیباترین فصل کتاب رو می شه قسمتی معرفی کرد که نویسنده کارکتر اصلی داستان رو در گیرو دار یک رابطه عاشقانه با دختری که بچه های مهدکودک رو برای آشنایی با کشتارگاه به اونجا می برد میشه و داستان عاشقی خودش رو با اون در ذهنش ادامه می ده. قشنگترین قست این فصل نیز به درگیری کارکتر از طرفی با نفس خودش برای جلو رفتن و بیان احساسش به دختر و ترس از رفتن آبرو پیش روی همکاراش و از طرف دیگه داستان عاشقانه اش با دختر در ذهن خودش مربوط میشه. ترس ازینکه این فکر و داستان عاشقانه ی زیبا و بدون دردی که در ذهن خود ساخته با گفتنش خراب شه و رابطه ای شروع بشه که هیچ وقت آخرش به خوبیه داستانی که در ذهنش ساخته نشه. وفتی شروع به ساختن این داستان در ذهنش می کنه دنیا با تمام داستان های کثافتش و تمام سختی هایی که از اول داستان سعی در فرار کردن ازونا داشته براش معمولی و حتی دوس داشتنی میشه و حتی محل کاری که تنها دلیل رفتنش ساعت استراحت و چندرغاز پولی که در میآره بوده و حالا با ذوق و شوق فراوان به محل اونجا میره و این رفتن رو دوس داره، زندگی براش دوس داشتنی میشه و هیچ مشکلی رو سخت نمی بینه و به طور کل چیزی رو مشکل نمیبینه. این زیبایی ساختنی که با عشق شروع میشه و بر اساس نظرات روانشناسان همین حوزه معمولا بیش از 2 سال طول نمی کشه منشا و اساس بیشتر داستان ها وفیلم های عاشقانه می شه و با دیدن این فیلم ها و الگو قرار دادن چند سوای از زندگی کارکترهای داستان، که معمولا با جزئیات زیادی هم بیان می شه، تنها حسی که با مقایسه این داستان ها با زندگی خودمون پیدا می کنیم حس حسرت به زندگی قهرمان داستان است. قافل ازینکه همه ی ما چنین شرایطی را تجربه کرده ایم و همه ی ما در گوشه ای از زندگی عاشق شده ایم، و در همون گوشه داستان های زیادی با زندگی و معشوقه ی خود ساخته ایم و تنها تفاوت ما با شخص اول داستانمان این است که کسی نبوده که این زیبایی رو به تصویر بکشه.
اما شرایطی رو می خوام بیان کنم که ما معمولا بهش توجه نمی کنیم. خب بیایم با هم فرض کنیم ما عاشق شده ایم و حالمون خوب است و این مشکلات رو نمی بینیم، یا اونقدر حالمون بد است و اتفاق هایی افتاده که طاقت زندگی رو از ما گرفته است و همه ی سیاهی زندگی را می بینیم، یا هیچ اتفاقی برای ما تفاوتی در برداشت از زندگی ایجاد نمی کند، در تمام این حالت ها هیچ تفاوتی در اتفاق های دنیای اطرافمون ایجاد نشده و این برداشت ها حاصل دنیای درونی ماست که در ذهن ما اتفاق می افتد. درست مثل زمانی که یک عکس را می سازیم و با گذاشتن فیلتر هایی از رنگ های مختلف برداشت های خودمون رو از دنیای اطراف عوض می کنیم. و در شرایط مختلف اگه بتونیم واکنش های درونی ذهنمون رو تغییر بدیم می تونیم دنیای بیرونمون رو هم تغییر بدیم.
چیزی که بیشتر از همه در این داستان ذهن منو درگیر خودش کرد، توصیف شرایط زندگی اشخاصی بود که ما اون آدما را متعلق به همین داستان ها و فیلم های مفهومی می دونیم و جز حسرت و ناراحتی براشون چیزی نداریم. و نمونه همین آدم ها خودم هستم که دارم اینارو می نویسم. ولی چیزی که من یاد گرفتم این بود که بعد از یه مدت دیگه این حسرت و ناراحتی رو هم براشون نداشتم و سعی می کردم باهاشون مثل یه آدم موفق شوخی کنم و سر به سرشون بذارم، هر چند که دید بقیه تمسخر می آمد.
کتاب منگی کتابی است که برای هر آدمی در هر سنی و در هی جامعه ای توصیه می شه تا تجربه ی زندگی با آدم هایی که از نظر ما جایگاهی در داستان ها دارن داشته باشند.
No comments:
Post a Comment