Friday, January 24, 2014

تهران

 جلو رفتم. دستمو از بین دو نفر به سمت دود جلو بردم. وقتی دست سفید منو دیدن متوجه حضور من شدن. جا باز کردن تا جلوتر برم. دستمو که گرم کردم دسته چمدون رو بهش دادم تا دست دیگمو گرم کنم. انگار وسط حرفشون وارد شده بودم. مرده سمت چپ با دهن باز که بخار از توش بیرون میومد نگاهی از پایین تا بالا بهم انداخت.
-پرسید: مسافری؟
-سرمو تکون دادم: یعنی نه!
به چمدونم نگاهی کرد. سرشو به سمت من بالا آورد. به محض برخورد با چشمام که مستقیم خیره بهش بود نگاشو به دوستش داد و آروم سرشو تکون داد.
چندتا سوال ازم کرد. جواب ندادم. تکونم داد. نگاه نکردم.
گفت: با توام؟؟
بازم هیچی نگفتم.
به دوستش با صدای بلند گفت: بابا اینم که کسخله !!!
به خیابون زدم. صدای خنده اون دوتا تا وسط خیابون می رسید. قهقه ای بلند. اینقدر بلند که از هر مسیری و از هر برامدگیو تپه ای می تونست رد بشه و هیچ صدای دیگه ای نمی تونست بهش غلبه کند. صدایی که می تونست به اندازه ی تموم زندگیم مسخرم کنه. صدایی با پاهای بزرگو سنگینی که همه آرزوهامو زیرش له کنه. گوشم مثه فرکانس ساز اکوی خندرو می ساخت. می خندیدو راه می رفتم. قدمامو تند می کردم می دوییدم، نمی تونستم دَر برم. بوق بلندی از دور نفسمو مثه لنگر کشتی که از تو گل در میاد از تو سینم با سرفه سنگینی که گلومو خراشید، بیرون کشید. سرمو بی هوا چرخوندم. 2 تا چراغی که از هم دور شدنو دوباره نزدیک می شدن با صدایی که هر لحظه تند تره سریعتر میشد بهم می رسید. وسط خیابون راه می رفتم. چمدونم یه هوا ول کردم خودمو کناری پرت کردم!
خورد زمین. صداش اومد. با صورت خورد زمین. از دور می دیدم. تنها بود. نمی تونست راه بره. منو می دید که از ترسم نمی تونستم برم جلو. صدای بوق نزدیک تر میشد. دیگه نمی تونستم برگردم. چشامو بستم  و صدای شکستنش زیر چرخ سنگین بوق دراز بی معنی بیشتر از 40 تا صندلی مردمه نصفه بیدار بی اعصابه تو راه سربالایی مرگ مزخرف تنمو لرزوند. سبل بی معنی ادامه داشت. کجا می رفتن؟ دیگه چیو میخواستن زیرشون له کنن؟ دنباله هم مثه گله ای از حیوون ترسیده از شکارچی به هر سوراخی فرار می کردن. یه خط ممتدی که زندگی همرو تو لونه هاشون حبس کرده خط ممتی که بازی های بچگیو به حاشیه کشیده. خط ممتدی که تو هر بیابونی میشه توش قرق شد، خط لعنتی مزخرفی که شوق عمیق نفسِ سره صبحو به قناعت منظره روی پرده پنجره پـَرپـَر کرد؛ خط عمیقی که قاب عکسای خط دارو تو هر کوچه اویزون کرد بازم میومد.
بهش لگد می زدن. دستمو رو صورتم قفل کردم. پاهامو بسته بودم به کنار خیابون. منتظره سَد قرمز فرضی شده بودم که مسیر سیل رو برای چند ثانیه از روی لاشه یخ زده ی تنهای زمین خوردم منحرف کنه!
به طرفش دویدم. زمین خوردم جلوش. سره زانوم کناره دل روده ی قفس سنگین مایحتاجم، سوزش سرما رو از کف خیابون بین پوست و کمی گوشت خراشید. حقم بود. شکسته بودو دیگه حرف نمی زد. می کشیدمش رو زمین. هیچی نمی گفت. جمع کردم هر چی توش بود و دوباره بقلش کردم. دیگه سنگین نبود. خودشو تو بقلم جمع کرده بودو سردش بود. سرش بین دستامو سینم قفل کرده بودو گرما می خواست. دلی نبود که بسوزه که بگریه که بمیره که نباشه. رسوندمش کناره جوب. سرمو روش گذاشتم. آروم نمی شدم. خراش ناخوناش از درد روی فضای بین آرنجو مچم حواسمو از نگاه با تمسخره ِ ره گذارا پرت می کرد. با لباسایی که ازش بیرون ریخته بود پیچیدمش بهمو دوباره دنبال خودم کشوندمش. دیگه فقط جیغ می کشیدو راه می رفت.

خیابون خلوط شده بود. هرچی جلوتر می رفتم سردتر میشد. رسیده بودم به خیابون جمهوری. 

Saturday, January 11, 2014

تهران

فیلتر سیاه سفید مقصد رنگ پنجره رو کم کم ازش می گرفت. گلاویزی پاره آهن ها به انتها می رسید و هراز چندگاهی از خستگی بهم تکیه می دادن. مسافرها شده بودن تماشاگره صحنه خون خواری زندانی های رومی تو رینگ مسابقه. با نگاه کردن به ساعت، پیاده روی بین واگن ها، هــا کشیدن و مالیدن دست تو موهاشون، شوره جنگ رو بیشتر می کردنو دوباره شروع تیک تیک از نو. نارنجی به فیلتر پنجره ها اضافه می شد. بعد از چند تو در تو سوت پایان مسابقه، سوت هجوم فرار تماشاگرار به سمت درهای خروجی بود. چمدونمو از بالای کوپه بیرون کشیدم، خیلی سنگین بود مجبور بودم یه پامو روی تخت پایینی محکم کنم تا زورم به بیرون کشیدنش برسه. دسته چمدون از این بالا پایین کشیدنا شل شده بود پس مجبور بودم واسه پایین آوردن بقلش کنم تا زمین نخوره. آروم روی تخت پایینی به دیواره درِ کوپه تکیه دادمش تا خودم نفسی تازه کنم. صدای مهماندار قطار از دور میومد که می گفت کوپه ها رو خالی کنین و محکم به در می کوبید. فرصتی نبود. چمدونو پشتم کشیدم. صدای پریدن چرخ های چمدون از روی فاصله بین موزاییک ها منو تو بند 12 ساعت بی تابی حبس می کرد. یه گوشه میون صف جمعیت شال گردن زِبر پشمیو از توی کوله پشتیم بیرون آوردم و گردنمو بقل کردم. سرما بی سابقه بود. برای اولین بار بود که قوانین فیزیک با فعالیت های بشر نقض می شد و سرما این دفعه به جای گرما به عمق سلول های ساق پا با بی رحمی تموم حمله می کردو تداخل رگ های عصبی توی هر تغییر ارتفاع هرچند کوچیک مسیر حرکت مچ پا رو عوض می کرد. درد شدیدی داشت. باید چند لحظه صبر می کردی تا دوباره توانایی راه رفتن به پاهات بر میگشت. دسته ی چمدون توی دستم خشکش زده بود. چمدون بی هیچ توقعی هرجایی که می رفتم پشت سرم میومد. خیلی جاها راه های اشتباهو باید بر می گشتیم ولی حرفی نداشت. توی هر مسیری یه حرفی میزد. گاهی اوقات سختی مسیر صداشو در می آورد و شروع به قر زدن می کردن. گاهی اوقاتم مجبورم می کرد تند تر راه بریم. مقداری خوراکی برام نگه داشته بود که بتونیم بیشتر باهم قدم بزنیم. چند دست لباس و مقداری چای و کاغذ برای نوشتن و چندتا کتاب.
از دره راه آهن بیرون اومدم، تقریبا دورتر از اول خیابان ولی العصر چیزی دیده نمی شد. انگار از نزدیک صبح تا الان تمام مردم با کوشش مثال زدنی سعی در مه آلود کردن هوا داشتن که موفق هم بودن. کمی جلوتر از دره خروجی تعداد زیادی مرد با کلاه و دست کش به صورت نا منظم تو چشمام نگاه می کردن. انگار منتظر آوردن بسته ای چیزی باشن یا منتظر اومدن مسافرشون! صدایی از بلند گوی سمت چپ دائم چند عدد پشت سره هم رو می خوند و به هر کسی یه کاغذ می داد. بی اعتنا به اتفاق هایی که بر خلاف نصف روز قبلم با سرعت عجیبی در حال وقوع بود از سمت راست راه پله شروع به پایین اومدن کردم. سعی کردم از وسط جمعیت به هر نحوی که شده راه خودمو پیدا کنم ولی اون مردها هر دفعه توی حلقه های چند نفری اصرار به لطف کردن به من برای حمل چمدونم داشتن. تنها راه مقابله حرف نزندن بود. به سختی از وسطشون رد شدم ولی باز هم جلوتر اون منظره دیده می شد. مسیر حرکتمو عوض کردم. می خواستم تنها کل مسیر رو با چمدونم برم. دلم نمی خواست کسی اونو با خودش ببره.
پشت خط عابره پیاده منتظره بند اومدن سیل مسابقه رسیدن به بن بست شدم. بعد از چند دقیقه حرف نزدن با مردهایی که این دفعه با بوق زندن سعی داشتن بهم لطف کنن از خیابون رد شدم. اون طرف خیابون چند مغازه توی یک کوچه باریک و تاریک چراغشون روشن بود. یادم میومد دفعه قبل ازون جا چند آب معدنی کوچیک خریده بودم. کسی بیرون مغازه نبود. شیشه های مغازه ها سفید شده بود و خط هایی از بالای شیشه شروع به کشیده شدن می کردن. خطوطی بی معنی و درهم که بعضی جاها چند خط به یک خط می ریخت. رد شدن از جوب آب کمی مشکل بود. سربالایی آسفالت رو تا جایی که راهی واسه رد شدن از جوب بودو بالا رفتم.
توی مه چراغ های موازی که از یه جایی کج می شدن دیده می شد. درخت ها بی پرو بال، یخ زده نفس نمی کشیدن. آب ته مونده جوی یخ زده بود. موقع رد شدن از توی جوب آب پام وسط گل و یخ سر خورد. کفش راستم خیس شده بود و  سرما تمام فاصله بین انگشت های پامو تسخیر کرد. صدای آب از ته کفشم قدم هامو سنگین کرده بود. شیب کشنده ای که مثه وقتی که می خوای فرار کنیو کسی از پشت گرفته باشدت تورو از رسوندن ب بالای شهر منصرف می کرد رو آروم بالا می رفتم. سره یک کوچه نور چراغی تابلوی نصفه پاک شده رو براق می کرد. نور خیلی بی تاب بود. دائم مثه گیر افتادن تصویر گرمای بخاری تو نور آفتاب بالا پایین می رفت. به سره کوچه که رسیدم دو مرده میوه فروش رو دیدم که دوره یک سطل فلزی سوراخ عقبو جلو می رفتن. سطل سوراخ روی چند آجر ایستاده بود و چند شاخه  خشک شده دود سنگینی روی دیواره پشت می پاشیدن.

Monday, January 6, 2014

شوق جاودانه زیستن

"بسیاری از هنرمندان از این نمونه اند. همه ی این آدم ها دارای دو روح هستند. روح اهریمنی و اهورایی، خلق و خوی مادرانه و پدرانه، قدرت تحمل شادی و رنج دو به دو در وجود این افراد ماوا دارند و چون گرگ و انسان درون وجود هاری سخت درگیر هم اند و با هم بر سر خصومت. و این انسان ها که زندگی برایشان هیچ ارزشی به همراه ندارد آن لحظات شادی را که به ندرت پیش می آید با چنان قدرت و زیبایی زاید الوصفی توام می کنند که رشحه ی خوشی یک لحظه ای آنها مرتفع و خیره کننده بر روی دریای پهناور رنج ها صعود می کند و روشنایی آن با تشعشع جادویی خویش دیگران را نیز مسحور می کند. و بدین ترتیب تمام کارهای هنری مانند کفی در گذر ولی با ارزش بر روی دریای رنج ها به پا می خیزند که از آن میانه فقط یکی از آنها ساعتی خود را بالا می کشد، آنقدر بالا که سعادت او بر فراز بام سرنوشت خویش مثل ستاره ای می تابد و به همه ی آنهایی که او را می بینند چنین می نماید که او جاودانه است و چون رویای سعادت خود آنهاست."
گرگ بیابان از هرمان هسه
مدت ها پیش از اینکه این کتاب رو شروع به خوندن بکنم به اینکه چرا اثر یک هنرمند اینقدر زیاد به دل میشینه و چرا انقد عمیق در مورد یه موضوع یک اثر به یاد موندنی می سازن.
وقتی شروع به خوندن این قسمت از کتاب -رساله ی گرگ بیابان- کردم احساس کردم که تشبیه خوشی زندگی یک هنرمند به کف روی دریا یک تشبیه به جا میاد. وقتی زندکی پر فراز نشیب شخصی مثل بتوون که به معنی کلمه آدمی مذخرف در زمینه اخلاق بوده رو نگاه می کنی می بینی واسه یه هنرمند مثل بتوون زندگی ارزشی نداشته ولی آثاری از خود باقی میذاره که ممکنه تا ابد اسمشو تو دنیا نگه داره. دنیا سرعت ثابتی واسه چرخیدن نداره هر موقع که دلش بخواد یه جور می چرخه و واسه هر کسی از توی این سبد قرعه کشی یه قرعه بیرون میندازه. قبلا یه جا نوشته بودم " اگه سن ادما 60سال باشه دنیا به قطعات 60ساله ای تقسیم شده که دقیقا شبیه همه!مثه یه امتحانه سراسریه که واسه هر نفر سوالاش جابه جا نوشته شده..." . منظورم ازین جمله این بود که هر انسانی باید یه سری چیزای مشترکو که بین همه انسان های دیگه است رو تجربه کنه تا بتونه به عنوان یه انسان مقایسه بشه. هنرمند کسیه که می تونه این اتفاق های روزمره ی همه ی مارو به یه شکلی نشون بده که غیر هنرمند از زندگی اون برداشته عجیب و خاصی می کنه و اون رو از دایره انسان های معمولی جدا می کنه. ما به عنوان نماینده ی هر نسل به شخصی که پیرامون اتقاق های منجر شده رو در قابی فشرده از تخیلات باز تابیده ی چندین دور طواف زرد و نارنجی های گرگ و میش می گنجاند، می ستاییم
پاریس مادام کاملیا، مدرنیته مارشال، سه گانه های مدرن و پست مدرن، سکوت های داستایوفسکی، اندیشه های پل سارتر، دنیای بیگانه، فلسفه های طول تاریخ، شعرها و موسیقی ها و داستان ها و مجسمه و طرح و نقاشی و متن و موسیقی باورهای مارو از حقیقت سیر زمان ساختن. امیدواری از هزاران ذهن و دقدقه زیر  خاک رفته، اما زنده؛ شوق گذشته بودنی است که اثباتی بر جاودان زیستن این یکه مسافر پیرزن عشوه گر دهر است.


Thursday, January 2, 2014

حالت گذار

تو این سه سالی که مسیر تهران مشهد رو زندگی می کنم، اگه کمه کم ماهی یه بار میانگین بگیری سی بار از زمینو هوا زندگیمو دو قسمت کردم. خلاصه کردن وابستگی هات تو یه چمدون 60*40 سانتی، کشوندنشون واسه یه روزی که ممکنه بهشون نیاز داشته باشی، آرزوی آزاد بودنتو به سخره می کشه.

فرودگاه، ریل، ایستگاه، تو راهی، صندلی، تخت، بالش، ملحفه، کَبین کُرو مِمبر، جاده، آهنگ های شوفر، نماز ساعت 4 صبح، نفص فنی، آبسرد کن وسط ماشین، همیشه همسفر کودک، پا، کمر، گردن، درد، چراغ مهماندار، روغن، بنزین، دوربین تو جاده، پلیس، رییس قطار، جابجایی، کوپه خواهران، بلیط جا مونده، کولر گرم، تربیولنس های هوایی، امنیت پرواز، شام بین راهی، کانتر همیشه بسته، چایی تو فلاسک، کارت پرواز، پتو بالش برا تو راه، یه ماشین وسیله یه چمدون فضا، وسیله های جا مونده، ترافیک تو راه، مترو، تاکسی بعد رسیدن، خوراکی های تو راه!

هر کلمه هزار کیلومتر راه.

عجیب ترین محیط حسی درست آخرین لحظاتی تو رو در بر می گیره که داری واسه این حالت گذار 1000 کیلومتری آماده می شی. درست وقتی آماده شدی، وسیله هاتو جمع کردی، لباساتو پوشیدی؛ یه سکوتی مثه سوت بمب همه جارو فرا می گیره که تورو بین دو راهی رفتنو نرفتن درگیره انتخابی می کنه که همیشه جواب از قبل معلومه ولی تصمیم قطعی رفتمنو تبدیل به اجباری بی انتخاب می کنه. همه چیز آروم میشه، صدای همه آروم آروم تو گوشت صدا می کنه، میشنوی ولی نمی فهمی چی می گن. ازت سوال می کنن چیزی جا نزاشتی؟؟

جواب نمیاد

دوباره می پرسن: می گم چیزی لازم نداری؟؟ 

فقط تو چشاشون خیره می شی. نمی تونن از تو چشات بفهمن که داری میگی که شما همون چیزین که دارم جا می زارم.

آروم کاپشنو تنت می کنی، شال گردنو می اندازی دوره گردنت، از آخرین قسمت خونه شروع به خداحافظی کردن می کنی. به هر کی می رسی زمان بر می گرده. همه کارایی که ناراحتش کردی تو ذهنت می چرخه. دلت می خواد تو همون لحظه همه چیو جبران کنی.

 زمان احمقانه می گذره، رد همه چی تو فضا، تو محیط می مونه. کارگردانه فیلمی شدیم که هیچ وقت نمی تونیم تو سینما ببینیم چی ساختیم.

 تاکسی دمه در بوق می زنه، مچ دستت با حرص اینقد میچرخه که می تونی حدس بزنی دفه بعد قراره چه عددیو نشون بده. همه چی استرس داره؛ همه می گن برو دیرت می شه؟ نگاه کن ببین چیزی جا نزاشته باشی؟ بغض می گیردت، تو خونه ای ولی دارن می کشنت تا دمه در. و میری.

شیشه عقب تاکسی قاب عکس زنده یاد زنِ پیرمرد مریض تو خانه سالمندان، همیشه یه شکله.

 زمان نفسه عمیقشو تو صورتت فوت می کنه. خاطره مثه ریتم به آهنگ آروم رو تک تک خیابونا می رقصه، دسته چمدون رو تو مشتت محکم می گیری، شیشرو پایین میکشی که صدای حرفای راننده تاکسی کمتر چشتو از صحنه تصویر دور کنه. فارق از شر دیر رسیدن، عمق هر اتفاق تصادفی تو ذهنت تفسیر میشه.

عجیب!

تعداد صفحات خاطراتات تو یه روز بیشتر از 24 تا میشه و هنوزم فضا کم میاری. مثه سرعت رسیدن خیال به کره ماه یا شیوه ی چرخیدن دنیای رویای خواب بعد از ناهار، زندگی تو این حالت ِگزار کش میاد. لحظه ها شبیه نگاتیو عکس از جلوی چشت از چب به راست روی یه مسیر منحنی دورت می چرخه، لمس می کنیشون، می تونی جاشونو عوض کنی یا هر کاریو که قراره انجام بدیو بزاری درست سره جاش. برنامه های بعد از رسیدنتو، قراراتو، درس ها، پروژه رو زمان بندی می کنی، حتی فیلم می بینی، داستان می خونی، آینده رو واسه هزارمین بار مرور می کنی، با بقیه حرف می زنی، می شینی، پا میشی، راه می ری، پیاده می شی، سوار می شی، دراز می کشی، چیزی می خوری، درختای مسیرو می شماری، رد کابل برقو گوشه ی چشت دنبال می کنی، شترهای مسیر که روشون پره برفرو رو کاغذت می کشی، آهنگ گوش می دی، چراغو خواموش می کنی، چرت می زنی، بیدار می شی چشاتو می مالی ولی هنوز نرسیدی!

خیلی خیلی قبل وقتی از یکی می پرسیدی فلان جا کجاست بت می گفت خیلی خیلی دور. کم کم که آدما بزرگ شدن یه خط کش های بزرگی  به اندازه این خیلی خیلی دور درست کردن و بعد از اون به جای دور، می گفتن جندتا خطِ خط کش. ولی واسه خیلی خیلی دیر یه چیزی می خواستن که دائم یه کار تکراریو هِی تکرار کنه که بتونن بگن چندتا. اینجوری ساعتی درست کرد که درد صدای تیک تیکشو از توی سینش هم چشید.

صورتتو تکیه دادی به شیشه ای که هر چند ثانیه حماقت انتخابتو تو صورتت سیلی می زنه. چمدونت ازت دور شده، چاره ای نداری. سینه ات ضربه گاه مشت های چرخ های آهنی به صورت دو خط موازی بی انتها کشیده می شه که لحظه ای که واسه استراحت دست از کتک زدن بر می داره خورشید هم استراحت می کنه از چرخیدن دوره زمین.