Friday, January 24, 2014
تهران
Saturday, January 11, 2014
تهران
از دره راه آهن بیرون اومدم، تقریبا دورتر از اول خیابان ولی العصر چیزی دیده نمی شد. انگار از نزدیک صبح تا الان تمام مردم با کوشش مثال زدنی سعی در مه آلود کردن هوا داشتن که موفق هم بودن. کمی جلوتر از دره خروجی تعداد زیادی مرد با کلاه و دست کش به صورت نا منظم تو چشمام نگاه می کردن. انگار منتظر آوردن بسته ای چیزی باشن یا منتظر اومدن مسافرشون! صدایی از بلند گوی سمت چپ دائم چند عدد پشت سره هم رو می خوند و به هر کسی یه کاغذ می داد. بی اعتنا به اتفاق هایی که بر خلاف نصف روز قبلم با سرعت عجیبی در حال وقوع بود از سمت راست راه پله شروع به پایین اومدن کردم. سعی کردم از وسط جمعیت به هر نحوی که شده راه خودمو پیدا کنم ولی اون مردها هر دفعه توی حلقه های چند نفری اصرار به لطف کردن به من برای حمل چمدونم داشتن. تنها راه مقابله حرف نزندن بود. به سختی از وسطشون رد شدم ولی باز هم جلوتر اون منظره دیده می شد. مسیر حرکتمو عوض کردم. می خواستم تنها کل مسیر رو با چمدونم برم. دلم نمی خواست کسی اونو با خودش ببره.
پشت خط عابره پیاده منتظره بند اومدن سیل مسابقه رسیدن به بن بست شدم. بعد از چند دقیقه حرف نزدن با مردهایی که این دفعه با بوق زندن سعی داشتن بهم لطف کنن از خیابون رد شدم. اون طرف خیابون چند مغازه توی یک کوچه باریک و تاریک چراغشون روشن بود. یادم میومد دفعه قبل ازون جا چند آب معدنی کوچیک خریده بودم. کسی بیرون مغازه نبود. شیشه های مغازه ها سفید شده بود و خط هایی از بالای شیشه شروع به کشیده شدن می کردن. خطوطی بی معنی و درهم که بعضی جاها چند خط به یک خط می ریخت. رد شدن از جوب آب کمی مشکل بود. سربالایی آسفالت رو تا جایی که راهی واسه رد شدن از جوب بودو بالا رفتم.
توی مه چراغ های موازی که از یه جایی کج می شدن دیده می شد. درخت ها بی پرو بال، یخ زده نفس نمی کشیدن. آب ته مونده جوی یخ زده بود. موقع رد شدن از توی جوب آب پام وسط گل و یخ سر خورد. کفش راستم خیس شده بود و سرما تمام فاصله بین انگشت های پامو تسخیر کرد. صدای آب از ته کفشم قدم هامو سنگین کرده بود. شیب کشنده ای که مثه وقتی که می خوای فرار کنیو کسی از پشت گرفته باشدت تورو از رسوندن ب بالای شهر منصرف می کرد رو آروم بالا می رفتم. سره یک کوچه نور چراغی تابلوی نصفه پاک شده رو براق می کرد. نور خیلی بی تاب بود. دائم مثه گیر افتادن تصویر گرمای بخاری تو نور آفتاب بالا پایین می رفت. به سره کوچه که رسیدم دو مرده میوه فروش رو دیدم که دوره یک سطل فلزی سوراخ عقبو جلو می رفتن. سطل سوراخ روی چند آجر ایستاده بود و چند شاخه خشک شده دود سنگینی روی دیواره پشت می پاشیدن.
Monday, January 6, 2014
شوق جاودانه زیستن
Thursday, January 2, 2014
حالت گذار
تو این سه سالی که مسیر تهران مشهد رو زندگی می کنم، اگه کمه کم ماهی یه بار میانگین بگیری سی بار از زمینو هوا زندگیمو دو قسمت کردم. خلاصه کردن وابستگی هات تو یه چمدون 60*40 سانتی، کشوندنشون واسه یه روزی که ممکنه بهشون نیاز داشته باشی، آرزوی آزاد بودنتو به سخره می کشه.
فرودگاه، ریل، ایستگاه، تو راهی، صندلی، تخت، بالش، ملحفه، کَبین کُرو مِمبر، جاده، آهنگ های شوفر، نماز ساعت 4 صبح، نفص فنی، آبسرد کن وسط ماشین، همیشه همسفر کودک، پا، کمر، گردن، درد، چراغ مهماندار، روغن، بنزین، دوربین تو جاده، پلیس، رییس قطار، جابجایی، کوپه خواهران، بلیط جا مونده، کولر گرم، تربیولنس های هوایی، امنیت پرواز، شام بین راهی، کانتر همیشه بسته، چایی تو فلاسک، کارت پرواز، پتو بالش برا تو راه، یه ماشین وسیله یه چمدون فضا، وسیله های جا مونده، ترافیک تو راه، مترو، تاکسی بعد رسیدن، خوراکی های تو راه!
هر کلمه هزار کیلومتر راه.
عجیب ترین محیط حسی درست آخرین لحظاتی تو رو در بر می گیره که داری واسه این حالت گذار 1000 کیلومتری آماده می شی. درست وقتی آماده شدی، وسیله هاتو جمع کردی، لباساتو پوشیدی؛ یه سکوتی مثه سوت بمب همه جارو فرا می گیره که تورو بین دو راهی رفتنو نرفتن درگیره انتخابی می کنه که همیشه جواب از قبل معلومه ولی تصمیم قطعی رفتمنو تبدیل به اجباری بی انتخاب می کنه. همه چیز آروم میشه، صدای همه آروم آروم تو گوشت صدا می کنه، میشنوی ولی نمی فهمی چی می گن. ازت سوال می کنن چیزی جا نزاشتی؟؟
جواب نمیاد
دوباره می پرسن: می گم چیزی لازم نداری؟؟
فقط تو چشاشون خیره می شی. نمی تونن از تو چشات بفهمن که داری میگی که شما همون چیزین که دارم جا می زارم.
آروم کاپشنو تنت می کنی، شال گردنو می اندازی دوره گردنت، از آخرین قسمت خونه شروع به خداحافظی کردن می کنی. به هر کی می رسی زمان بر می گرده. همه کارایی که ناراحتش کردی تو ذهنت می چرخه. دلت می خواد تو همون لحظه همه چیو جبران کنی.
زمان احمقانه می گذره، رد همه چی تو فضا، تو محیط می مونه. کارگردانه فیلمی شدیم که هیچ وقت نمی تونیم تو سینما ببینیم چی ساختیم.
تاکسی دمه در بوق می زنه، مچ دستت با حرص اینقد میچرخه که می تونی حدس بزنی دفه بعد قراره چه عددیو نشون بده. همه چی استرس داره؛ همه می گن برو دیرت می شه؟ نگاه کن ببین چیزی جا نزاشته باشی؟ بغض می گیردت، تو خونه ای ولی دارن می کشنت تا دمه در. و میری.
شیشه عقب تاکسی قاب عکس زنده یاد زنِ پیرمرد مریض تو خانه سالمندان، همیشه یه شکله.
زمان نفسه عمیقشو تو صورتت فوت می کنه. خاطره مثه ریتم به آهنگ آروم رو تک تک خیابونا می رقصه، دسته چمدون رو تو مشتت محکم می گیری، شیشرو پایین میکشی که صدای حرفای راننده تاکسی کمتر چشتو از صحنه تصویر دور کنه. فارق از شر دیر رسیدن، عمق هر اتفاق تصادفی تو ذهنت تفسیر میشه.
عجیب!
تعداد صفحات خاطراتات تو یه روز بیشتر از 24 تا میشه و هنوزم فضا کم میاری. مثه سرعت رسیدن خیال به کره ماه یا شیوه ی چرخیدن دنیای رویای خواب بعد از ناهار، زندگی تو این حالت ِگزار کش میاد. لحظه ها شبیه نگاتیو عکس از جلوی چشت از چب به راست روی یه مسیر منحنی دورت می چرخه، لمس می کنیشون، می تونی جاشونو عوض کنی یا هر کاریو که قراره انجام بدیو بزاری درست سره جاش. برنامه های بعد از رسیدنتو، قراراتو، درس ها، پروژه رو زمان بندی می کنی، حتی فیلم می بینی، داستان می خونی، آینده رو واسه هزارمین بار مرور می کنی، با بقیه حرف می زنی، می شینی، پا میشی، راه می ری، پیاده می شی، سوار می شی، دراز می کشی، چیزی می خوری، درختای مسیرو می شماری، رد کابل برقو گوشه ی چشت دنبال می کنی، شترهای مسیر که روشون پره برفرو رو کاغذت می کشی، آهنگ گوش می دی، چراغو خواموش می کنی، چرت می زنی، بیدار می شی چشاتو می مالی ولی هنوز نرسیدی!
خیلی خیلی قبل وقتی از یکی می پرسیدی فلان جا کجاست بت می گفت خیلی خیلی دور. کم کم که آدما بزرگ شدن یه خط کش های بزرگی به اندازه این خیلی خیلی دور درست کردن و بعد از اون به جای دور، می گفتن جندتا خطِ خط کش. ولی واسه خیلی خیلی دیر یه چیزی می خواستن که دائم یه کار تکراریو هِی تکرار کنه که بتونن بگن چندتا. اینجوری ساعتی درست کرد که درد صدای تیک تیکشو از توی سینش هم چشید.
صورتتو تکیه دادی به شیشه ای که هر چند ثانیه حماقت انتخابتو تو صورتت سیلی می زنه. چمدونت ازت دور شده، چاره ای نداری. سینه ات ضربه گاه مشت های چرخ های آهنی به صورت دو خط موازی بی انتها کشیده می شه که لحظه ای که واسه استراحت دست از کتک زدن بر می داره خورشید هم استراحت می کنه از چرخیدن دوره زمین.
