از دره راه آهن بیرون اومدم، تقریبا دورتر از اول خیابان ولی العصر چیزی دیده نمی شد. انگار از نزدیک صبح تا الان تمام مردم با کوشش مثال زدنی سعی در مه آلود کردن هوا داشتن که موفق هم بودن. کمی جلوتر از دره خروجی تعداد زیادی مرد با کلاه و دست کش به صورت نا منظم تو چشمام نگاه می کردن. انگار منتظر آوردن بسته ای چیزی باشن یا منتظر اومدن مسافرشون! صدایی از بلند گوی سمت چپ دائم چند عدد پشت سره هم رو می خوند و به هر کسی یه کاغذ می داد. بی اعتنا به اتفاق هایی که بر خلاف نصف روز قبلم با سرعت عجیبی در حال وقوع بود از سمت راست راه پله شروع به پایین اومدن کردم. سعی کردم از وسط جمعیت به هر نحوی که شده راه خودمو پیدا کنم ولی اون مردها هر دفعه توی حلقه های چند نفری اصرار به لطف کردن به من برای حمل چمدونم داشتن. تنها راه مقابله حرف نزندن بود. به سختی از وسطشون رد شدم ولی باز هم جلوتر اون منظره دیده می شد. مسیر حرکتمو عوض کردم. می خواستم تنها کل مسیر رو با چمدونم برم. دلم نمی خواست کسی اونو با خودش ببره.
پشت خط عابره پیاده منتظره بند اومدن سیل مسابقه رسیدن به بن بست شدم. بعد از چند دقیقه حرف نزدن با مردهایی که این دفعه با بوق زندن سعی داشتن بهم لطف کنن از خیابون رد شدم. اون طرف خیابون چند مغازه توی یک کوچه باریک و تاریک چراغشون روشن بود. یادم میومد دفعه قبل ازون جا چند آب معدنی کوچیک خریده بودم. کسی بیرون مغازه نبود. شیشه های مغازه ها سفید شده بود و خط هایی از بالای شیشه شروع به کشیده شدن می کردن. خطوطی بی معنی و درهم که بعضی جاها چند خط به یک خط می ریخت. رد شدن از جوب آب کمی مشکل بود. سربالایی آسفالت رو تا جایی که راهی واسه رد شدن از جوب بودو بالا رفتم.
توی مه چراغ های موازی که از یه جایی کج می شدن دیده می شد. درخت ها بی پرو بال، یخ زده نفس نمی کشیدن. آب ته مونده جوی یخ زده بود. موقع رد شدن از توی جوب آب پام وسط گل و یخ سر خورد. کفش راستم خیس شده بود و سرما تمام فاصله بین انگشت های پامو تسخیر کرد. صدای آب از ته کفشم قدم هامو سنگین کرده بود. شیب کشنده ای که مثه وقتی که می خوای فرار کنیو کسی از پشت گرفته باشدت تورو از رسوندن ب بالای شهر منصرف می کرد رو آروم بالا می رفتم. سره یک کوچه نور چراغی تابلوی نصفه پاک شده رو براق می کرد. نور خیلی بی تاب بود. دائم مثه گیر افتادن تصویر گرمای بخاری تو نور آفتاب بالا پایین می رفت. به سره کوچه که رسیدم دو مرده میوه فروش رو دیدم که دوره یک سطل فلزی سوراخ عقبو جلو می رفتن. سطل سوراخ روی چند آجر ایستاده بود و چند شاخه خشک شده دود سنگینی روی دیواره پشت می پاشیدن.
No comments:
Post a Comment