Saturday, January 11, 2014

تهران

فیلتر سیاه سفید مقصد رنگ پنجره رو کم کم ازش می گرفت. گلاویزی پاره آهن ها به انتها می رسید و هراز چندگاهی از خستگی بهم تکیه می دادن. مسافرها شده بودن تماشاگره صحنه خون خواری زندانی های رومی تو رینگ مسابقه. با نگاه کردن به ساعت، پیاده روی بین واگن ها، هــا کشیدن و مالیدن دست تو موهاشون، شوره جنگ رو بیشتر می کردنو دوباره شروع تیک تیک از نو. نارنجی به فیلتر پنجره ها اضافه می شد. بعد از چند تو در تو سوت پایان مسابقه، سوت هجوم فرار تماشاگرار به سمت درهای خروجی بود. چمدونمو از بالای کوپه بیرون کشیدم، خیلی سنگین بود مجبور بودم یه پامو روی تخت پایینی محکم کنم تا زورم به بیرون کشیدنش برسه. دسته چمدون از این بالا پایین کشیدنا شل شده بود پس مجبور بودم واسه پایین آوردن بقلش کنم تا زمین نخوره. آروم روی تخت پایینی به دیواره درِ کوپه تکیه دادمش تا خودم نفسی تازه کنم. صدای مهماندار قطار از دور میومد که می گفت کوپه ها رو خالی کنین و محکم به در می کوبید. فرصتی نبود. چمدونو پشتم کشیدم. صدای پریدن چرخ های چمدون از روی فاصله بین موزاییک ها منو تو بند 12 ساعت بی تابی حبس می کرد. یه گوشه میون صف جمعیت شال گردن زِبر پشمیو از توی کوله پشتیم بیرون آوردم و گردنمو بقل کردم. سرما بی سابقه بود. برای اولین بار بود که قوانین فیزیک با فعالیت های بشر نقض می شد و سرما این دفعه به جای گرما به عمق سلول های ساق پا با بی رحمی تموم حمله می کردو تداخل رگ های عصبی توی هر تغییر ارتفاع هرچند کوچیک مسیر حرکت مچ پا رو عوض می کرد. درد شدیدی داشت. باید چند لحظه صبر می کردی تا دوباره توانایی راه رفتن به پاهات بر میگشت. دسته ی چمدون توی دستم خشکش زده بود. چمدون بی هیچ توقعی هرجایی که می رفتم پشت سرم میومد. خیلی جاها راه های اشتباهو باید بر می گشتیم ولی حرفی نداشت. توی هر مسیری یه حرفی میزد. گاهی اوقات سختی مسیر صداشو در می آورد و شروع به قر زدن می کردن. گاهی اوقاتم مجبورم می کرد تند تر راه بریم. مقداری خوراکی برام نگه داشته بود که بتونیم بیشتر باهم قدم بزنیم. چند دست لباس و مقداری چای و کاغذ برای نوشتن و چندتا کتاب.
از دره راه آهن بیرون اومدم، تقریبا دورتر از اول خیابان ولی العصر چیزی دیده نمی شد. انگار از نزدیک صبح تا الان تمام مردم با کوشش مثال زدنی سعی در مه آلود کردن هوا داشتن که موفق هم بودن. کمی جلوتر از دره خروجی تعداد زیادی مرد با کلاه و دست کش به صورت نا منظم تو چشمام نگاه می کردن. انگار منتظر آوردن بسته ای چیزی باشن یا منتظر اومدن مسافرشون! صدایی از بلند گوی سمت چپ دائم چند عدد پشت سره هم رو می خوند و به هر کسی یه کاغذ می داد. بی اعتنا به اتفاق هایی که بر خلاف نصف روز قبلم با سرعت عجیبی در حال وقوع بود از سمت راست راه پله شروع به پایین اومدن کردم. سعی کردم از وسط جمعیت به هر نحوی که شده راه خودمو پیدا کنم ولی اون مردها هر دفعه توی حلقه های چند نفری اصرار به لطف کردن به من برای حمل چمدونم داشتن. تنها راه مقابله حرف نزندن بود. به سختی از وسطشون رد شدم ولی باز هم جلوتر اون منظره دیده می شد. مسیر حرکتمو عوض کردم. می خواستم تنها کل مسیر رو با چمدونم برم. دلم نمی خواست کسی اونو با خودش ببره.
پشت خط عابره پیاده منتظره بند اومدن سیل مسابقه رسیدن به بن بست شدم. بعد از چند دقیقه حرف نزدن با مردهایی که این دفعه با بوق زندن سعی داشتن بهم لطف کنن از خیابون رد شدم. اون طرف خیابون چند مغازه توی یک کوچه باریک و تاریک چراغشون روشن بود. یادم میومد دفعه قبل ازون جا چند آب معدنی کوچیک خریده بودم. کسی بیرون مغازه نبود. شیشه های مغازه ها سفید شده بود و خط هایی از بالای شیشه شروع به کشیده شدن می کردن. خطوطی بی معنی و درهم که بعضی جاها چند خط به یک خط می ریخت. رد شدن از جوب آب کمی مشکل بود. سربالایی آسفالت رو تا جایی که راهی واسه رد شدن از جوب بودو بالا رفتم.
توی مه چراغ های موازی که از یه جایی کج می شدن دیده می شد. درخت ها بی پرو بال، یخ زده نفس نمی کشیدن. آب ته مونده جوی یخ زده بود. موقع رد شدن از توی جوب آب پام وسط گل و یخ سر خورد. کفش راستم خیس شده بود و  سرما تمام فاصله بین انگشت های پامو تسخیر کرد. صدای آب از ته کفشم قدم هامو سنگین کرده بود. شیب کشنده ای که مثه وقتی که می خوای فرار کنیو کسی از پشت گرفته باشدت تورو از رسوندن ب بالای شهر منصرف می کرد رو آروم بالا می رفتم. سره یک کوچه نور چراغی تابلوی نصفه پاک شده رو براق می کرد. نور خیلی بی تاب بود. دائم مثه گیر افتادن تصویر گرمای بخاری تو نور آفتاب بالا پایین می رفت. به سره کوچه که رسیدم دو مرده میوه فروش رو دیدم که دوره یک سطل فلزی سوراخ عقبو جلو می رفتن. سطل سوراخ روی چند آجر ایستاده بود و چند شاخه  خشک شده دود سنگینی روی دیواره پشت می پاشیدن.

No comments:

Post a Comment