جلو رفتم. دستمو از بین دو نفر به سمت دود
جلو بردم. وقتی دست سفید منو دیدن متوجه حضور من شدن. جا باز کردن تا جلوتر برم.
دستمو که گرم کردم دسته چمدون رو بهش دادم تا دست دیگمو گرم کنم. انگار وسط حرفشون
وارد شده بودم. مرده سمت چپ با دهن باز که بخار از توش بیرون میومد نگاهی از پایین
تا بالا بهم انداخت.
-پرسید: مسافری؟
-سرمو تکون دادم: یعنی نه!
به چمدونم نگاهی کرد. سرشو به سمت من بالا آورد. به محض برخورد با
چشمام که مستقیم خیره بهش بود نگاشو به دوستش داد و آروم سرشو تکون داد.
چندتا سوال ازم کرد. جواب ندادم. تکونم داد. نگاه نکردم.
گفت: با توام؟؟
بازم هیچی نگفتم.
به دوستش با صدای بلند گفت: بابا اینم که کسخله !!!
به خیابون زدم. صدای خنده اون دوتا تا وسط
خیابون می رسید. قهقه ای بلند. اینقدر بلند که از هر مسیری و از هر برامدگیو تپه
ای می تونست رد بشه و هیچ صدای دیگه ای نمی تونست بهش غلبه کند. صدایی که می تونست
به اندازه ی تموم زندگیم مسخرم کنه. صدایی با پاهای بزرگو سنگینی که همه آرزوهامو
زیرش له کنه. گوشم مثه فرکانس ساز اکوی خندرو می ساخت. می خندیدو راه می رفتم.
قدمامو تند می کردم می دوییدم، نمی تونستم دَر برم. بوق بلندی از دور نفسمو مثه
لنگر کشتی که از تو گل در میاد از تو سینم با سرفه سنگینی که گلومو خراشید، بیرون
کشید. سرمو بی هوا چرخوندم. 2 تا چراغی که از هم دور شدنو دوباره نزدیک می شدن با
صدایی که هر لحظه تند تره سریعتر میشد بهم می رسید. وسط خیابون راه می رفتم.
چمدونم یه هوا ول کردم خودمو کناری پرت کردم!
خورد زمین. صداش اومد. با صورت خورد زمین. از
دور می دیدم. تنها بود. نمی تونست راه بره. منو می دید که از ترسم نمی تونستم برم
جلو. صدای بوق نزدیک تر میشد. دیگه نمی تونستم برگردم. چشامو بستم و صدای شکستنش زیر چرخ سنگین بوق دراز بی معنی
بیشتر از 40 تا صندلی مردمه نصفه بیدار بی اعصابه تو راه سربالایی مرگ مزخرف تنمو
لرزوند. سبل بی معنی ادامه داشت. کجا می رفتن؟ دیگه چیو میخواستن زیرشون له کنن؟
دنباله هم مثه گله ای از حیوون ترسیده از شکارچی به هر سوراخی فرار می کردن. یه خط
ممتدی که زندگی همرو تو لونه هاشون حبس کرده خط ممتی که بازی های بچگیو به حاشیه
کشیده. خط ممتدی که تو هر بیابونی میشه توش قرق شد، خط لعنتی مزخرفی که شوق عمیق
نفسِ سره صبحو به قناعت منظره روی پرده پنجره پـَرپـَر کرد؛ خط عمیقی که قاب عکسای
خط دارو تو هر کوچه اویزون کرد بازم میومد.
بهش لگد می زدن. دستمو رو صورتم قفل کردم.
پاهامو بسته بودم به کنار خیابون. منتظره سَد قرمز فرضی شده بودم که مسیر سیل رو
برای چند ثانیه از روی لاشه یخ زده ی تنهای زمین خوردم منحرف کنه!
به طرفش دویدم. زمین خوردم جلوش. سره زانوم
کناره دل روده ی قفس سنگین مایحتاجم، سوزش سرما رو از کف خیابون بین پوست و کمی
گوشت خراشید. حقم بود. شکسته بودو دیگه حرف نمی زد. می کشیدمش رو زمین. هیچی نمی
گفت. جمع کردم هر چی توش بود و دوباره بقلش کردم. دیگه سنگین نبود. خودشو تو بقلم
جمع کرده بودو سردش بود. سرش بین دستامو سینم قفل کرده بودو گرما می خواست. دلی
نبود که بسوزه که بگریه که بمیره که نباشه. رسوندمش کناره جوب. سرمو روش گذاشتم.
آروم نمی شدم. خراش ناخوناش از درد روی فضای بین آرنجو مچم حواسمو از نگاه با تمسخره
ِ ره گذارا پرت می کرد. با لباسایی که ازش بیرون ریخته بود پیچیدمش بهمو دوباره
دنبال خودم کشوندمش. دیگه فقط جیغ می کشیدو راه می رفت.
خیابون خلوط شده بود. هرچی جلوتر می رفتم سردتر
میشد. رسیده بودم به خیابون جمهوری.
No comments:
Post a Comment